دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴ ساعت 2:22 توسط احسان ایمانی | 

روزى شيخ بهاء الدين كه مقبره آن مرحوم در مشهد مى ‏باشد و ميرداماد با شاه عباس از شهر خارج شدند و به صحرا روان شدند و در اين ميان نگاه شاه عباس به اسب شيخ بهاء افتاد كه بر همه اسب‏ها مقدم شده و راه مى ‏پيمايد شاه خود را به ميرداماد رسانيد و گفت: نگاه كن ببين اسب شيخ زير پاى شيخ رقص مى ‏كند غرضش از اين كلمه اين بود كه بفهمد دل دو نفر عالم با هم چه نحوه است آيا مخالف با هم هستند و يا با هم موافقند شاه چون اين مطلب را اظهار كرد كه شيخ سبك و لاغر است لذا اين طور اسبش جولان دارد و رقص مى‏ كند.

در جواب شاه عباس ميرداماد گفت: نه اينطور نيست بلكه اسب زير پاى شيخ ميداند چنين عالمى و دانشمندى بر او سوار است لذا است كه زير پاى او رقص آمده از جهت خوشحالى او است.

شاه مرور شد از جواب ميرداماد بعد رفت و خود را به شيخ بهاء رسانيد و گفت: جناب شيخ ببين اسب زير پاى ميرداماد وامانده است و نمى ‏تواند راه برود زيرا كه فربه و چاق است.

شيخ گفت: نه چنين است بلكه از جهت اين است كه مى ‏داند عالمى بر او سوار است كه علمش مساوى با كوه هاى و زمين اين جهان است لذا اين نحو ملايم حركت مى ‏كند. شاه عباس از جواب اين دو نفر مرد روحانى خوشحال و مسرور گرديد و سجده شكر بجا آورد كه دو مجتهد و دو صاحب فتوى با هم يكى هستند

برچسب ها :

داستان

،

میرداماد

،

شیخ بهائی

،

شاه عباس

مشخصات
روانشناس خانواده امیدوار به آینده باشیم که تا امید هست زندگی جاری است.
این وبگاه فرصتی است برای باهم اندیشیدن و مشارکت.
فرصتی برای بیان دیدگاه های من وشما.