روزى شيخ بهاء الدين كه مقبره آن مرحوم در مشهد مى باشد و ميرداماد با شاه عباس از شهر خارج شدند و به صحرا روان شدند و در اين ميان نگاه شاه عباس به اسب شيخ بهاء افتاد كه بر همه اسبها مقدم شده و راه مى پيمايد شاه خود را به ميرداماد رسانيد و گفت: نگاه كن ببين اسب شيخ زير پاى شيخ رقص مى كند غرضش از اين كلمه اين بود كه بفهمد دل دو نفر عالم با هم چه نحوه است آيا مخالف با هم هستند و يا با هم موافقند شاه چون اين مطلب را اظهار كرد كه شيخ سبك و لاغر است لذا اين طور اسبش جولان دارد و رقص مى كند.
در جواب شاه عباس ميرداماد گفت: نه اينطور نيست بلكه اسب زير پاى شيخ ميداند چنين عالمى و دانشمندى بر او سوار است لذا است كه زير پاى او رقص آمده از جهت خوشحالى او است.
شاه مرور شد از جواب ميرداماد بعد رفت و خود را به شيخ بهاء رسانيد و گفت: جناب شيخ ببين اسب زير پاى ميرداماد وامانده است و نمى تواند راه برود زيرا كه فربه و چاق است.
شيخ گفت: نه چنين است بلكه از جهت اين است كه مى داند عالمى بر او سوار است كه علمش مساوى با كوه هاى و زمين اين جهان است لذا اين نحو ملايم حركت مى كند. شاه عباس از جواب اين دو نفر مرد روحانى خوشحال و مسرور گرديد و سجده شكر بجا آورد كه دو مجتهد و دو صاحب فتوى با هم يكى هستند
امیدوار به آینده باشیم که تا امید هست زندگی جاری است.